بیشتر بدانیم

بروز رسانی اطلاعات اعتقادی و اخلاقی

تبلیغات تبلیغات

چرا نماز نمی خونم!!؟

چرا بعضيا نماز نمی ‌خونن⁉️ 💢کسی جریان نمازخون شدنش رو این طور بازگو میکنه: 💠یه روز استاد معارفمون سر کلاس از بچه‌ها پرسید: به نظر شما چه کسایی نماز نمی‌خونن؟ 1⃣ شاگرد اولی گفت: آقا اجازه! کسایی که مُرده‌اند نماز نمی ‌خونن! 2⃣ شاگرد دومی گفت: آقا اجازه! کسایی که نماز خوندن بلد نیستن، نماز نمی ‌خونن! 3⃣ بچه سومی از جاش بلند شد و گفت: آقا اجازه! کسایی که مسلمون نیستن، نماز نمی ‌خونن! 4⃣ چهارمی هم گفت: آقا اجازه! کسایی که کافر هستن نماز نمی ‌خونن! 5⃣ پنجمی
ادامه مطلب

مومن و بی احترامی به او

محَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ بْنِ بَزِیعٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ عُقْبَهَ عَنْ أَبِی هَارُونَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ(علیه السلام) قَالَ: قَالَ لِنَفَرٍ عِنْدَهُ وَ أَنَا حَاضِرٌ مَا لَکُمْ تَسْتَخِفُّونَ بِنَا قَالَ فَقَامَ إِلَیْهِ رَجُلٌ مِنْ خُرَاسَانَ فَقَالَ مَعَاذٌ لِوَجْهِ اللهِ أَنْ نَسْتَخِفَّ بِکَ أَوْ بِشَیْ‌ءٍ مِنْ أَمْرِکَ فَقَالَ بَلَى إِنَّکَ أَحَدُ مَنِ اسْتَخَفَّ بِی فَقَالَ مَعَاذٌ
ادامه مطلب

امام حسن مجتبی علیه السلام، کریم اهل بیت

هیچ فقیر و مسکینی از در خانه امام حسن مجتبی علیه السلام نا امید بر نگشت و حتی خود ایشان به سراغ فقرا می‌ رفتند و آنها را به منزل دعوت می ‌کردند و به آنها غذا و لباس می‌ دادند. وقتی از خود امام پرسیدند، چرا هرگز سائلی را نا امید بر نمی‌ گردانید؟ فرمودند: «من هم سائل درگاه خداوند هستم و می‌خواهم که خدا مرا محروم نسازد و شرم دارم که با چنین امیدی سائلان را نا امید کنم. خداوندی که عنایتش را به من ارزانی می‌ دارد، می‌ خواهد که من هم به مردم کمک کنم».
ادامه مطلب

حقیقت تلخ

پیرمردی بود، که پس از پایان هر روزش از درد و از سختیهایش مینالید... دوستی، از او پرسید: علت این همه درد چیست که از آن رنجوری؟ پیرمرد گفت: دو بازشکاری دارم، که باید آنها را رام کنم، دو تا خرگوش هم دارم که باید مواظب باشم، به هر سویی نروند. دو تا عقاب هم دارم که باید آنها را هدایت و تربیت کنم، ماری هم دارم که آن را حبس کرده ام. شیری، نیز دارم که همیشه، باید آن را در قفسی آهنین، زندانی کنم، بیماری نیز دارم که باید از او مراقبت کنم و در خدمتش باشم...
ادامه مطلب

مثال زندگی

شخصی برای اولین بار یک کلم دید. اولین برگش رو کند، زیرش به برگ دیگه ای رسید و زیر اون برگ یه برگ دیگه و... با خودش گفت حتما یه چیز مهمیه که اینجوری کادو پیچش کردن! اما وقتی به تهش رسید و برگ‌ها تموم شد متوجه شد که چیزی توی اون برگ‌ها پنهان نشده، بلکه کلم مجموعه‌ای از این برگ‌هاس🌿 داستان زندگی هم مثل همین کلم هست! ما روزهای زندگی رو تند تند ورق می زنیم و فکر می کنیم چیزی اونور روزها پنهان شده، در حالی که همین روزها اون چیزی هست که بـایـد دریـابـیـم و
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها